تبليغاتX
وخدایی که در این نزدیکی است...

وخدایی که در این نزدیکی است...

مهربان باش و دوست بدار...شاید که فردایی نباشد

عید فطر مبارک

+ نوشته شده در  شنبه 5 شهریور1390ساعت 17:9  توسط ...  | 

عید فطر مبارک باشد

+ نوشته شده در  شنبه 5 شهریور1390ساعت 17:5  توسط ...  | 

سال نو مبارک...

دلت شاد و لبت خندان بماند
برایت عمرجاویدان بماند
خدارا میدهم سوگند برعشق
هرآن خواهی برایت آن بماند
بپایت ثروتی افزون بریزد
که چشم دشمنت حیران بماند
تنت سالم سرایت سبز باشد
برایت زندگی آسان بماند
تمام فصل سالت عید باشد
چراغ خانه ات تابان بماند

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 اسفند1389ساعت 12:3  توسط ...  | 

دو روز مانده بود به پایان جهان،

 

تازه فهمیده که هیچ زندگی نکرده است، تقویمش پر شده بود و تنها دو روز
خط نخورده باقی مانده بود، پریشان شد. آشفته و عصبانی نزد فرشته مرگ رفت تا روزهای
بیش تری از خدا بگیرد.

داد زد و بد
و بیراه گفت! (فرشته سکوت کرد)

آسمان و زمین را به هم ریخت! (فرشته سکوت کرد)

جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت! (فرشته سکوت کرد)

به پرو پای فرشته پیچید! (فرشته سکوت کرد)

کفر گفت و سجاده دور انداخت! (باز هم فرشته سکوت کرد)

دلش گرفت و گریست به سجاده افتاد ! ( این بار فرشته سکوتش را شکست و گفت:)

بدان که یک روز دیگر را هم از دست دادی! تنها یک روز دیگر باقی است. بیا و لااقل
این یک روز را زندگی کن!

لابلای هق هقش گفت: اما با یک روز… با یک روز چه کاری می توان کرد…؟

فرشته گفت: آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند، گویی که هزار سال زیسته است و
آن که امروزش را درنیابد، هزار سال هم به کارش نمی آید و آنگاه سهم یک روز زندگی را
در دستانش ریخت و گفت: حالا برو و زندگی کن!

او مات و مبهوت
به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می درخشید. اما می ترسید حرکت کند! می ترسید
راه برود! نکند قطره ای از زندگی از لای انگشتانش بریزد. قدری ایستاد، بعد با خود
گفت: وقتی فردایی ندارم، نگاه داشتن این زندگی جه
فایده ای
دارد؟ بگذار این یک مشت زندگی را خرج کنم.

آن وقت شروع به دویدن
کرد. زندگی را به سرو رویش پاشید، زندگی را نوشید و بویید و چنان به وجد آمد که دید
می تواند تا ته دنیا بدود، می تواند پا روی خورشید بگذارد و می تواند…

او در آن روز آسمان خراشی بنا نکرد، زمینی را مالک نشد، مقامی را به دست نیاورد،
اما… اما در همان یک روز روی چمن ها خوابید، کفش دوزکی را تماشا کرد، سرش را بالا
گرفت و ابرها را دید و به آن هایی که نمی شناختنش سلام کرد و برای آن ها که دوستش
نداشتند از ته دل دعا کرد.
او همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد و لذت برد و سرشار شد و بخشید، عاشق شد و
عبور کرد و تمام شد!
او همان یک روز زندگی کرد، اما
فرشته ها در تقویم خدا نوشتند: او درگذشت، کسی که
هزار سال زیسته بود . . .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 مهر1389ساعت 15:55  توسط ...  | 

لطفا كسی به این سوالات  امام صادق جواب دهد!

 

تقديم

اندرزهاى دهگانه

 

مردى از امام صادق علیه السلام نصیحتی خواست! آن حضرت به او فرمودند:

 

1- اگر خداى تعالى روزى را به عهده گرفته است غصه خوردنت براى چیست؟!

2- اگر روزى تقسیم شده است، حرص و آز براى چیست؟!

3- و اگر سنجش (در قیامت) حق است، پس ثروت اندوزى براى چیست؟!

4- و اگر عوض دادن خداى تعالى حق است، پس بخل ورزیدن براى چیست؟!

5- و اگر كیفر الهى آتش دوزخ است، پس گناه براى چیست؟!

6- و اگر مرگ حق است، پس شادمانى براى چیست؟!

7- و اگر (كارنامه) اعمال بر خدا عرضه مى‏شود، پس فریب براى چیست؟!

8- و اگر گذر كردن بر صراط حق است، پس خودپسندى براى چیست؟!

9- و اگر تمام چیزها به قضا و قدر است، پس اندوه براى چیست؟!

10- و اگر دنیا ناپایدار است، پس اعتماد و آرامش به آن براى چیست؟!

 


خصال صدوق، ج 2، ص 450. سخنان حكمت‏آمیز، ترجمه و تحقیق ولی فاطمی

 منبع:تبیان

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 مهر1389ساعت 15:1  توسط ...  |