تبليغاتX
وخدایی که در این نزدیکی است...

وخدایی که در این نزدیکی است...

دلم برای خدا تنگ شده است...

برگذری درنگری جز دل خوبان نبری

سر مکش ای دل که از او هر چه کنی جان نبری

 تا نشوی خاک درش در نگشاید به رضا

تا نکشی خار غمش گل ز گلستان نبری

 تا نکنی کوه بسی دست به لعلی نرسد

تا سوی دریا نروی گوهر و مرجان نبری

 سر ننهد چرخ تو را تا که تو بی‌سر نشوی

کس نخرد نقد تو را تا سوی میزان نبری

 تا نشوی مست خدا غم نشود از تو جدا

تا صفت گرگ دری یوسف کنعان نبری

 تا تو ایازی نکنی کی همه محمود شوی

تا تو ز دیوی نرهی ملک سلیمان نبری

 نعمت تن خام کند محنت تن رام کند

محنت دین تا نکشی دولت ایمان نبری

 خیره میا خیره مرو جانب بازار جهان

ز آنک در این بیع و شری این ندهی آن نبری

 خاک که خاکی نهلد سوسن و نسرین نشود

تا نکنی دلق کهن خلعت سلطان نبری

 آه گدارو شده‌ای خاطر تو خوش نشود

تا نکنی کافریی مال مسلمان نبری

 هیچ نبرده‌ست کسی مهره ز انبان جهان

رنجه مشو ز آنک تو هم مهره ز انبان نبری

 مهره ز انبان نبرم گوهر ایمان ببرم

گو تو به جان بخل کنی جان بر جانان نبری

 ای کشش عشق خدا می‌ننشیند کرمت

دست نداری ز کهان تا دل از ایشان نبری

 هین بکشان هین بکشان دامن ما را به خوشان

ز آنک دلی که تو بری راه پریشان نبری

 راست کنی وعده خود دست نداری ز کشش

تا همه را رقص کنان جانب میدان نبری

 هیچ مگو ای لب من تا دل من باز شود

ز آنک تو تا سنگ دلی لعل بدخشان نبری

 گر چه که صد شرط کنی بی‌همه شرطی بدهی

ز آنک تو بس بی‌طمعی زر به حرمدان نبری

دیوان شمس

+نوشته شده در 88/05/22ساعت10:22توسط ... | |



 

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

قبل از هر چیز برایت آرزو میکنم که عاشق شوی ،
و اگر هستی ، کسی هم به تو عشق بورزد ،
و اگر اینگونه نیست ، تنهاییت کوتاه باشد ،
و پس از تنهاییت ، نفرت از کسی نیابی.
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید .......
اما اگر پیش آمد ، بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.
برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی ،
از جمله دوستان بد و ناپایدار ........
برخی نادوست و برخی دوستدار ...........
که دست کم یکی در میانشان بی تردید مورد اعتمادت باشد .
و چون زندگی بدین گونه است ،
برایت آرزو مندم که دشمن نیز داشته باشی......
نه کم و نه زیاد ..... درست به اندازه ،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قراردهند ،
که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد.....
تا که زیاده به خود غره نشوی .

و نیز آرزو مندم مفید فایده باشی ، نه خیلی غیر ضروری .....
تا در لحظات سخت ،
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است،
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرپا نگاه دارد .
همچنین برایت آرزومندم صبور باشی ،
نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند ........
چون این کار ساده ای است ،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند .....
و با کاربرد درست صبوریت برای دیگران نمونه شوی.
و امیدوارم اگر جوان هستی ،
خیلی به تعجیل ، رسیده نشوی......
و اگر رسیده ای ، به جوان نمائی اصرار نورزی ،
و اگر پیری ،تسلیم نا امیدی نشوی...........
چرا که هر سنی خوشی و ناخوشی خودش را دارد و لازم است
بگذاریم در ما جریان یابد.
امیدوارم سگی را نوازش کنی ، به پرنده ای دانه بدهی و به آواز یک
سهره گوش کنی ، وقتی که آوای سحرگاهیش را سر میدهد.....
چراکه به این طریق ، احساس زیبایی خواهی یافت....
به رایگان......
امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی .....
هر چند خرد بوده باشد .....
و با روییدنش همراه شوی ،
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.
به علاوه امیدوارم پول داشته باشی ، زیرا در عمل به آن نیازمندی.....
و سالی یکبار پولت را جلو رویت بگذاری و بگویی :
'' این مال من است '' ،
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان ارباب دیگری است !
و در پایان ، اگر مرد باشی ،آرزومندم زن خوبی داشته باشی ....
و اگر زنی ، شوهر خوبی داشته باشی ،
که اگر فردا خسته باشید ، یا پس فردا شادمان ،
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیآغازید ...
اگر همه اینها که گفتم برایت فراهم شد ،
دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم ...
ویکتور هوگو

+نوشته شده در 88/05/02ساعت16:13توسط ... | |



چقدر خنده داره که یک ساعت عبادت به درگاه الهی دیر و طاقت فرسا میگذره ولی 60 دقیقه بازی یک تیم فوتبال مثل باد می گذره!
چقدر خنده داره که 100 هزار تومان کمک در راه خدا مبلغ بسیار هنگفتیه اما وقتی که با همون مقدار پول به خرید می ریم کم به چشم میاد!
چقدر خنده داره که یه ساعت عبادت در مسجد طولانی به نظر میاد اما یه ساعت فیلم دیدن به سرعت میگذره!
چقدر خنده داره که وقتی می خوایم عبادت و دعا کنیم هر چی فکر می کنیم چیزی به فکرمون نمی یاد تا بگیم اما وقتی که می خوایم با دوستمون حرف بزنیم هیچ مشکلی نداریم!
چقدر خنده داره که وقتی مسابقه ورزشی تیم محبوبمان به وقت اضافه می کشه لذت می بریم و از هیجان تو پوست خودمون نمی گنجیم اما وقتی که مراسم دعا و خطابه و نیایش طولانی تر از حدش می شه شکایت می کنیم و آزرده خاطر می شیم!
چقدر خنده داره که خوندن یه صفحه و یا بخش از قرآن سخته اما خوندن 100 صفحه از پرفروشترین کتاب رمان دنیا آسونه!
چقدر خنده داره که سعی میکنیم ردیف جلو صندلی های یک کنسرت یا مسابقه رو رزو کنیم اما به آخرین صفهای نماز جماعت تمایل داریم!
چقدر خنده داره که برای عبادت و کارهای مذهبی هیچ وقت زمان کافی در برنامه روزمره خود پیدا نمی کنیم اما برای بقیه برنامه ها رو سعی می کنیم تو آخرین لحظه هم که شده انجام بدیم!
چقدر خنده داره که شایعات روز نامه ها رو به راحتی باور می کنیم اما سخنان خداوند در قرآن رو به سختی باور می کنیم!
چقدر خنده داره که همه مردم می خوان بدون اینکه به چیزی اعتقاد پیدا کنند و یا کاری در راه خدا انجام بدن به بهشت برن!
چقدر خنده داره که وقتی جوکی رو از طریق پیام کوتاه و یا ایمیل به دیگران ارسال می کنید به سرعت آتشی که در جنگلی انداخته شود همه جا را فرا می گیرد اما وقتی که سخن و پیام الهی رو می شنوید دو برابر در مورد گفتن و یا نگفتن اون فکر می کنید!
خنده داره؟ ...... نه تاسف آوره.
و فقط میتونیم بگیم:خدایا ما رو ببخش...


+نوشته شده در 88/05/02ساعت16:0توسط ... | |



مردي براي اصلاح به آرايشگاه رفت در بين كار گفتگوي جالبي بين آنها در مورد خدا صورت گرفت
آرايشگر گفت:من باور نميكنم خدا وجود داشته باشد
مشتري پرسيد چرا؟
آرايشگر گفت : كافيست به خيابان بروی و ببيني مگر ميشود با وجود خداي مهربان اينهمه مريضي و درد و رنج وجود داشته باشد؟
مشتري چيزي نگفت و از مغازه بيرون رفت به محض اينكه از آرايشگاه بيرون آمد مردي را در خيابان ديد با موهاي ژوليده و كثيف با سرعت به آرايشگاه برگشت و به آرايشگر گفت : مي داني به نظر من آرايشگر ها وجود ندارند!
مرد با تعجب گفت :چرا اين حرف را ميزني؟ من اينجاهستم و همين الان موهاي تو را مرتب كردم.
مشتري با اعتراض گفت : پس چرا كساني مثل آن مرد بيرون از آريشگاه وجود دارند؟
آرایشگر گفت : آرايشگر ها وجود دارند فقط مردم به ما مراجعه نميكنند.
مشتري گفت : دقيقا همين است خدا وجود دارد فقط مردم به او مراجعه نميكنند .براي همين است كه اينهمه درد و رنج در دنيا وجود دارد...
 

+نوشته شده در 88/05/02ساعت15:45توسط ... | |



مردی در عالم رویا به سایه ی خود نگاه می کرد و جای پایش

که بروی ساحل افتاده بود اما جای پای دیگری هم دید به خداوند

گفت :خدایا این جای پای کیست که همیشه با من است؟

خداوندگفت :فرزندم جای پای من است که همیشه با تو همراه

است .مرد بقیه روزهای زندگیش را از نظر گذراند و لحظات بحرانی

و سختی را در ساحل زندگیش دید که فقط جای پای خودش مانده

با گلایه از خداوند پرسید :خدایا پس در این شرایط سخت و بحرانی

که من نیاز به تو داشتم چرا تو نیستی؟

خداوند گفت : عزیزم این درست لحظه ایست که من تو را به آغوش

کشیده بودم و این است که جای پای من بر ساحل نمانده است و

مرد با نگاهی خیس خداوند را مینگریست که همچون پدری مهربان

به او لبخند میزند.

+نوشته شده در 88/04/24ساعت15:59توسط ... | |



 امدم مژده دهم من خدا را دیدم

وبگویم همه اهل زمین

رب ما چه زیباست...

آمدم مژده دهم که خدا اینجا هم

 خانه دارد مردم

و

به قول شاعر

 کعبه سنگیست که ره گم نشود

من

 با دو چشم ساده

 در میان مردم

هم خدا را دیدم هم خداییش را

من بدیدم که خدا

 همره اسم رئوف

مادرانه روی فرزندی را

 بوسه میزد ارام

و بدیدم رزاق با دو دستی پنهان

پدرانه وام میداد

بدون منت

من بدیدم که رحیمانه گنه میبخشید

کینه در دل نگرفت

من بدیدم ستار

وندیدن ها را

و..........

وبفهمیدم

من

نفس واحد که بگویند چه معنا دارد.

وبه درکم امد

نفخه روح خدا در آدم یعنی چه

بشر از هر چه که در عالم هست

گر خدایی باشد

به خدا مثل تر است

وخدا

 یکه و واحد

 تک گل بی عیب است

+نوشته شده در 88/04/24ساعت15:44توسط ... | |



+نوشته شده در 88/04/24ساعت15:39توسط ... | |



                                                   

تصوير اصلي را ببينيد

 

 

 

مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند.

لباس پوشید و راهی خانه خدا شد.

در راه به مسجد، مرد زمین خورد و لباس‌هایش کثیف شد. او بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت.

مرد لباس‌هایش را عوض کرد و دوباره راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد و در همان نقطه مجدداً زمین خورد!

او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. یک بار دیگر لباس‌هایش را عوض کرد و راهی خانه خدا شد.

در راه به مسجد، با مردی که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسید.

مرد پاسخ داد: من دیدم شما در راه به مسجد دو بار به زمین افتادید.

از این رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم.

مرد اول از او بطور فراوان تشکر می کند و هر دو راهشان را به طرف مسجد ادامه می دهند. همین که به مسجد رسیدند، مرد اول از مرد چراغ بدست در خواست می کند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند.

مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداری می کند.

مرد اول درخواستش را دوبار دیگر تکرار می کند و مجدداً همان جواب را می شنود.

مرد اول سوال می کند که چرا او نمی خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند.

مرد دوم پاسخ داد: من شیطان هستم. مرد اول با شنیدن این جواب جا خورد.

شیطان در ادامه توضیح می دهد: من شما را در راه به مسجد دیدم و این من بودم که باعث زمین خوردن شما شدم.

وقتی شما به خانه رفتید، خودتان را تمیز کردید و به راهمان به مسجد برگشتید، خدا همه گناهان شما را بخشید. من برای بار دوم باعث زمین خوردن شما شدم و حتی آن هم شما را تشویق به ماندن در خانه نکرد، بلکه بیشتر به راه مسجد برگشتید.

+نوشته شده در 88/04/23ساعت16:54توسط ... | |



گفت : کسي دوستم ندارد . مي داني که چه قدر سخت است ، اين که کسي دوستت نداشته باشد ؟ تو براي دوست داشتن بود که جهان را ساختي . حتي تو هم بدون دوست داشتن … خدا هيچ نگفت . گفت : به پاهايم نگاه کن ! ببين چقدر چندش آور است . چشم ها را آزار مي دهم . دنيا را کثيف مي کنم . آدم هايت از من مي ترسند . مرا مي کشند . براي اين که زشتم . زشتي جرم من است . خدا هيچ نگفت . گفت : اين دنيا فقط مال قشنگ هاست . مال گل ها و پروانه ها . مال قاصدک ها . مال من نيست . خدا گفت : چرا ، مال تو هم هست . خدا گفت : دوست داشتن يک گل ، دوست داشتن يک پروانه يا قاصدک کار چنداني نيست . اما دوست داشتن يک سوسک ، دوست داشتن " تو " کاري دشوار است . دوست داشتن ، کاري ست آموختني و همه کس ، رنج آموختن را نمي برد . ببخش ، کسي را که تو را دوست ندارد ، زيرا که هنوز مومن نيست ، زيرا که هنوز دوست داشتن را نياموخته ، او ابتداي راه است . مومن دوست مي دارد . همه را دوست مي دارد . زيرا همه از من است و من زيبايم ، چشم هاي مومن جز زيبا نمي بيند . زشتي در چشم هاست . در اين دايره ، هر چه که هست ، نيست الا زيبايي ... آن که بين آفريده هاي من خط کشيد شيطان بود . شيطان مسئول فاصله هاست . حالا قشنگ کوچکم ! نزديک تر بيا و غمگين نباش . قشنگ کوچک نزد خدا رفت و ديگر هيچ گاه نينديشيد که نازيباست.

+نوشته شده در 88/04/23ساعت16:51توسط ... | |



+نوشته شده در 88/04/22ساعت17:53توسط ... | |



                    

                       

                         

 

+نوشته شده در 88/04/22ساعت17:42توسط ... | |



          

+نوشته شده در 88/04/22ساعت17:31توسط ... | |



داستانهاي زيبا

روزي شخصي كه شاهد خروج پروانه اي از پيله اش بود منفذ كوچكي رادر پيله ديد كه پروانه تلاش مي كند از آن خارج شود وعليرغم سعي وكوشش فراوان نمي تواند از پيله خارج شود .
 
شخصي كه جدال  پروانه را براي خروج ميديد تصميم گرفت براي كمك به پروانه با قيچي منفذ پيله راباز كند تا شاپرك راحت وآسان از آن خارج شود.
 
 پروانه خارج شد اما با كمال تعجب به جاي آنكه بالهايش را باز كند واماده پرواز شود شروع به خزيدن كرد ونتوانست پرواز كند .
 
محدوديت پيله وتلاش لازم براي خروج از سوراخ آن ، راهي است كه خدا براي ترشح مايعاتي از بدن پروانهبر روي بالهايش قرار داده بود تا پروانه بعد از خروج از پيله بتواند پرواز كند .
 
گاهي تلاش همان چيزي است كه در زمين نياز داريم .اگر خدا اجازه ميداد بدون هيچ مشكلي زندگي كنيم ،فلج مي شديم ،به اندازه كافي قوي نبوديم وهرگز نمي توانستيم پرواز كنيم .
 
من قدرت خواستم خدا مشكلات را بر سر راه من قرار داد تا قوي شوم .
من دانايي خواستم خدا به من مسئله داد تا حل كنم .
من سعادت خواستم خدا به من قدرت تفكر وقدرت فهم داد .
من جرأت خواستم خدا موانعي بر سر راهم قرار داد تا بر آنها غلبه كنم.
من عشق خواستم او افرادي را به من نشان دادكه نيازمند كمك بودند .
من محبت خواستم خدا به من فرصتهايي براي محبت كردن داد .
من به هر چه خواستم نرسيدم اما به هر چه نياز داشتم رسيدم زيرا كه خداوند من حكيم بود .
        

+نوشته شده در 88/04/22ساعت17:22توسط ... | |



دو روز مانده بود به پایان جهان تازه فهمیدکه هیچ زندگی نکرده است تقویمش پرشده بود و تنها دوروز خط نخورده باقی مانده بود.پریشان شدو اشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد.داد زدو بدو بیراه گفت خدا سکوت کرد .جیغ زدوجاروجنجال راه انداخت خدا سکوت کرد. اسمان و زمین را به هم ریخت خدا سکوت کرد.برپرو بال فرشته و انسان پیچید خدا سکوت کرد. رکوع گفت و سجاده دور انداخت خداسکوت کرد . دلش گرفت و گریست و به سجده افتاد خدا سکوتش را شکست وگفت:عزیزم اما یک روز دیگر هم رفت تمام روز را با بدئبیراه و جاروجنجال از دست دادی .تنها یک روز دیگر باقی است. بیا حداقل این یک روز را زندگی کن. لابه لای حق حقش گفت:اما یک روز - با یک روز چه میتوان کرد؟ خداگفت:انکس که یک روز زیستن را تجربه کند گویی هزار سال زیسته است و انکه امروزش را در نمی یابد هزار سال هم به کارش نمی اید.و انگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت:"حالا برو زندگی کن" او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش میدرخشید. اما می ترسید حرکت کندو می ترسید راه برود.می ترسید زندگی از لای دستانش بریزد.قدری ایستادوبعد باخودش گفت:وقتی فردایی ندارم نگه داشتن این زندگی چه فایده ای دارد؟ بگذار این یک مشت زندگی را مصرف کنم. ان وقت شروع به دویدن کرد زندگی رابه سر و رویش پاشید. زندگی را نوشید زندگی رابوییدوچنان به وجود امدکه دید میتواند تاته دنیا بدودومیتواند بال بزند میتواند پاروی خورشید بگذارد. می تواند...

او در ان روز اسمان خراشی بنا نکرد مالک زمین نشد مقامی به دست نیاورد اما اودر همان یک روز بر درخت دست کشید روی چمن خوابید کفش دوزکی را تماشا کرد. سرش را بالا گرفت و ابرهارا دید و به انهایی که نمی شناخت سلام کرد و برای انهایی که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد............. او همان یک روز اشتی کرد و خندیدو سبک شد لذت برد و بخشید عاشق شد و عبور کرد و تمام شد

او همان یک روز زندگی کرد اما فرشتگان در تقویم خدا نوشتند: "امروز او درگذشت کسی که هزار سال زیسته بود.............."

+نوشته شده در 88/04/20ساعت16:17توسط ... | |



 


شمع بود، اما کوچک بود. نور هم داشت اما کم بود.
شمعي که کوچک بود و کم، براي سوختن پروانه بس بود
.
مردم گفتند: شمع عشق است و پروانه عاشق
.
و زمين پر از شمع و پروانه شد
.
پروانه ها سوختند و شمع ها تمام شدند
.
خدا گفت: شمعي بايد دور، شمعي که نسوزد، شمعي که بماند
.
پروانه اي که به شمع نزديک مي سوزد، عاشق نيست
.
شب بود، خدا شمع روشن کرد
.
شمع خدا ماه بود. شمع خدا دور بود
.
شمع خدا پروانه مي خواست. ليلي، پروانه اش شد
.
بال پروانه هاي کوچک زود مي سوزد، زيرا شمع ها، زيادي نزديکند
.
بال ليلي هرگز نمي سوزد. ليلي پروانه شمع خداست
.
شمع خدا ماه است. ماه روشن است؛ اما نمي سوزد
.
ليلي تا ابد زير خنکاي شمع خدا مي رقصد
.

+نوشته شده در 88/03/17ساعت19:28توسط ... | |




روزی یک کارمند پست وقتی به نامه های آدرس نامعلوم رسیدگی می کرد متوجه نامه جالبی شد. روی پاکت این نامه با خطی لرزان نوشته شده بود: «نامه ای برای خدا!» با خود فکر کرد: «بهتر است نامه را باز کنم و بخوانم.»
در نامه این طور نوشته شده بود: «خدای عزیز! بیوه زنی 83 ساله هستم که زندگی ام با حقوق ناچیز بازنشستگی می گذرد. دیروز کیف مرا که صد دلار در آن بود دزدیدند. این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج می کردم. هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت کرده ام، اما بدون آن پول چیزی نمی توانم بخرم. هیچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم. تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی به من کمک کن...»
کارمند اداره پست که تحت تاثیر قرار گرفته بود نامه را به همکارانش نشان داد. نتیجه این شد که همه آنها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاری روی میز گذاشتند. در پایان 96 دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند...
همه کارمندان اداره پست از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام دهند خوشحال بودند. عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت تا این که نامه ای دیگر از آن پیرزن به اداره پست رسید. روی نامه نوشته شده بود: نامه ای به خدا!
همه کارمندان جمع شدند تا نامه را بخوانند. مضمون نامه چنین بود: «خدای عزیزم. چگونه می توانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم. با لطف تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا کرده و روز خوبی را با هم بگذرانیم. من به آنها گفتم که چه هدیه خوبی برایم فرستادی... البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را برداشته اند ...!»

+نوشته شده در 88/03/09ساعت13:33توسط ... | |



زندگی گرمی دلهای به هم پیوسته است

تادر ان دوست نباشد همه درها بسته است

در ظمیرت اگر این گل ندمیده ست هنوز

عطر جان پرور عشق

گر به صحرای نهادت نوزیده ست هنوز

دانه ها را باید از نو کاشت

اب و خورشید و نسیمش را از مایه جان

خرج می باید کرد

رنج می باید برد

دوست می باید داشت...................

+نوشته شده در 88/02/26ساعت18:10توسط ... | |



فاش می گویم از گفته خود دلشادم // بنده عشقم وازهر دوجهان آزادم

طایر گلشن قدسم چه دهم شرح فراق//که دراین دامگه حادثه چون افتادم

من ملک بودم وفردوس برین جایم بود // آدم آورددر این دیر خراب آبادم

سایه طوبی ودلجویی حورولب حوض// بهوای سر کوی توبرفت از یادم

نیست برلوح دلم جز الف قامت دوست//چکنم حرف دگر یاد نداد استادم

کوکب بخت مرا هیچ منجم نشناخت//یارب از مادر گیتی به چه طالع زادم

تاشدم حلقه به گوش درمیخانه عشق//هردم آیدنوبه مبارکبادم

میخوردخون دلم مردمک دیده تر است//که چرا دل به جگر گوشه مردم دادم

+نوشته شده در 88/02/26ساعت18:10توسط ... | |



مطلب طاعت و پیمان صلاح از من مست        که به پیما نه کشی شهره شدم روز الست

من همان دم که وضو ساختم از چشمه عشق     چار تکبیر زدم یکسره بر هرچه که هست

می بده تادهمت اگهی از سر قضا                 که به روی که شدم عاشق وازبوی که مست

کمر کوه کم است از کمر مور اینجا                        ناامید از در رحمت مشو ای باده پرست

به جز ان نرگس مستانه که چشمش مرساد        زیر این طارم فیروزه کسی خوش ننوشت

جان فدای دهنش بادکه در باغ نظر                  چمن ارای جهان خوشتر ازین غنچه نبست

                                   حافظ از دولت عشق تو سلیمانی شد

                                یعنی از وصل تواش نیست بجز باده مست

+نوشته شده در 88/02/26ساعت17:43توسط ... | |



محمد رضا حکیمی

 

همت بلند دار که با همت بلند ...مردان روزگار به جایی رسیده اند

مراقب باشید چیزهایی راکه دوست دارید به دست آورید و گرنه سرانجام ناچار خواهید بود چیزهایی را که به دست آورده اید دوست بدارید!

............
::ادامه مطلب::

+نوشته شده در 87/10/18ساعت18:10توسط ... | |